تنها بهانه ای می خوام تا قلم را بردارم و از

نگفته هایم بنویسم آنقدر که اینهمه تشنگیم فرو نشیند

آنقدر که برای لحظه ای آرامش را به وسعت بی تو درونم ببخشم

اکنون نسیم ملایم شبانگاهی عطر دل انگیز خاطره های

زیبای گذشته را در وجودم به وزیدن درآورده است

اکنون که احساس قشنگ در دست گرفتن قلم را با تمام

و جود احساس می کنم می ترسم از این روزها

می ترسم که مبادا به وقتی ختم شود که هیچگاه مطابق میلم نبوده

من از شب هایی که مرا از تو دورمی کند بی اندازه بیزارم

من دلم را به چراغ های بزرگراه گره زده ام

من از اندیشه پنجره فراتر نرفته ام

دوست دارم سپیده دمی که صدای کلاغ ها

مرا از دنیای خواب جدا می کند

نوید رسیدنت را در شهر جار بزنند

و پیغام گل های زنبق را به گوشه باغ ها برساند

یادت می آید شبی را که در کنار چشمه

برایت ترانه پروانه ها را خواندم

تو با سکوتت مرا مدام تحریک به خواندن می کردی

وقتی چشمهایت را به زلال چشمه دوخته بودی و خوشه

ماه رقص کنان درقلیان آب افتاده بود تماشا می کردی

یادت می آید کوچه را آواز خواندم و گریستم

و تو دستهایت را در آب شستی و چشمهایم را

و از هر چه خوبی بود و گل و ریحان

برایم گفتی تا اندکی از غصه هایم بکاهی

حرفهایت چون نسیم ملایم جانم را آرامش می بخشید

و من دوباره خواندم تا شبنم ها بر برگهای پر طراوت آرام بخوابند

و تو که در مسیر زمان برهنگی لحظه ها را جار می زدی

حالا که تو را ندارم حالا که در دورتر ها در زمان دیگری

در لحظه های رنگی دیگری جاری هستی

من ماندم و یک اتاق تنهایی

این لحظه های آشوب زده از من چه می خواهند

چرا به درک تفکرات خوابیده در نامه ها نمیرسم

چرا مدام باید به سکوت پناه ببرم به خواب به .. نمی دانم

نمی دانم از کدام لحظه پرم که بوی زیبای اتاقم را در خود فرا گرفته

بی گمان هنوز دلم شب و چشمه وآرزوهای گم شده

و رویاهای دور دست را بهانه کرده

بی گمان خوابم پر شود از گل و زنبق و شبنم

به گمانم هنوز لحظه های گم شده در

هیجان و دلواپسی را بهانه کرده ام

زیبای من نه از خوشه افتاده در حوض ماه چیزی مانده

و نه از سکوت جاری در چشم های تو

دیگر دلم ترانه پروانه را بهانه نمی کند

دیگر تو نیستی تا سکوتت مرا تحریک به خواندن کند

دیگر تو نیستی که چشم به زلال چشمه بدوزی

و از دلتنگی هایت برایم حرف بزنی

در کدام زمان جاری هستی که هنوز

تنهایی گریبانگیر لحظه های آشوب زده من است

مرا به درک لحظه های غریب و تنها دعوت نکن

مرا به زلال با هم بودن برسان

مرا در لحظه های تنهایی تنها نگذار

برایم بنویس

به یادتم